حقت اين است..........
اي دل ساده بكش درد كه حقت اين است
از زمانه بشو دلسرد كه حقت اين است
هرچه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حال همچو پاييز بشو زرد كه حقت اين است
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بكش از مردم نامرد كه حقت اين است
آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي
فلك آخر سرت آورد كه حقت اين است.....

گاهی...................
گاهي مثل باران؛
بايد باريد
زندگي بخشيد
طراوت داد
و رفت.........
حال من......؟؟؟؟؟؟؟
حال من بد نيست غم كم مي خورم
كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نكردي آفتاب!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شكست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است
كافرم! ديگرمسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو ميكنم
هر چه در دل داشتم رو ميكنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم
طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟
قفل غم ، بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم كه خاموشم مكن
من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دستِ کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد ،مجنون مي چكد
خسته ام
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر،دل كس خون نشد
اين همه ليلي ، كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهاد تان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه!
فكر دست تنگ مارا كرد ؟ نه!
هيچ كس از حال ما پرسيد ؟نه!
هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
هيچ كس چشمي برايم تر نكرد
هيچ كس يك روز با من سر نكرد
اولين باري كه طوفاني شدم
پيش پاي عشق قرباني شدم
يك دوگام ازخويشتن بيرون شدم
واقف از اسرار پنهاني شدم
عشق غير از تاولي پر درد نيست
هر كس اين تاول ندارد مرد نيست
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
گفته بودند عشق طوفان مي كند
هر چه مي خواهد دلش آن مي كند
گفته بودند عشق درد بي دواست
علت عاشق ز علت ها جداست
آري اكنون آگه از آن مي شوم
زآن همه جستن پشيمان مي شوم
فاش مي گويم به آواز بلند
وارثان دردهاي ارجمند
آي مردم شوق هوشياري چه شد؟
آن همه موسيقي جاري چه شد؟
درد ها نابالغ و دلواپسند
خنده ها در عين پيري نارسند
گفتم آخر عشق را معنا كنم
بلكه جاي خويش را پيدا كنم
آمدم ديدم كه جاي لاف نيست
عشق غير از عين و شين و قاف نيست
چند روزي هست که حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
" ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "

كاش............
آنکه دائم هوس سوختن ما ميكرد
كاش مي آمد و از دور تماشا ميكرد...

وفا یعنی.......
